هاله نور
زمانی بود کاندر ملک اعراب
گروه کفر کیش بخت در خواب
گروه بربر بی دین و آیین
به نادانی مثل بالا و پایین
تمامی شان جفا گستر سیه دل
خدا میساختند از سنگ و از گل
عبادتگاهشان بتخانه بودی
بسی سجده به پای بت نمودی
در آن هنگامه ی جهل و ضلالت
جوانی بود تازی با اصالت
جوانی پاک طینت ، نیک خو بود
ملقب بر امین و راستگو بود
نه سنگی می پرستیدی نه بت را
خدای او حقیقی بود و یکتا
عبادتگاه او غار حرا بود
در آنجا گفتگویش با خدا بود
یکی از روزها بودست آنجا
به هنگام عبادت رفت رویا
صدایی آمد و گفتا ، محمد
تویی مبعوث آن یکتای سرمد
محمد ، هان بخوان نام خدایت
بخوان نام خدا را با صدایت
محمد نا گهان از جای بر جست
تمام عقل و هوشش رفت از دست
دوباره باز بشنید این صدا را
محمد ، هان بخوان نام خدا را
محمد گفت من خواندن ندانم
من نا آزموده چون بخوانم
به ناگه هاله ای از نور را دید
که بر دیوار، بس خوشرنگ تابید
در آن حالی که لرزیدی صدایش
همی خواندی در آن نام خدایش
منصور طالشیان